خلاصه اش را بگویم بودنت شاید خوب باشد!
شاید روزهای بارانی را زیباتر کند!
شاید شب های مهتابی را دلربا تر کند و شاید عصر های جمعه را قابل تحمل تر کند!
نمیدانم چه میشود؟گذر زمان همه چیز را دگرگون میکند نزدیکترین هایت را دور میکند و دورترین هایت را نزدیک!
عشقت را به تنفر تبدیل میکند و تنفرت را به عشق...!
نمیدانم چه میشود؟شاید منو تو درکنارهم باشیم!شاید هم هیچگاه در این کوچه ی نم خورده ی باریک از کنار هم نگذشتیم و تو نگاهی به من نینداختی!
نمیدانم شاید تو هم الان به من فکر کنی و با خودت بگویی آخرش چه میشود؟
راستی تو ذهنت را برای لحظه ای شده به من سپردی؟یا وقتی کسی برایت سخن گفت به گوشه ای زل زدی و به من فکر کنی و بعدش در جواب سوال طرف مقابلت بگویی هان؟
راستش را بخواهی من به تو زیاد فکر کردم!تمام موزیک هایی که گوش داده ام تو را یاد آوری میکنند!رد پایت در تمام خواب هایم هست و چهره ی نامعلوم آن روز جمعه ات در مقابل دیده گانم کنار نمیرود!اما امشب آخرین باری است که به تو فکر میکنم...باید فراموشت کنم و ادامه ی زندگی ام را بروم!من از آینده هیچ چیز نمیدانم شاید بمانی شاید بروی... شاید یک روز از امشب برایت بگویم و شاید امشب تو برای همیشه در انتهایی از ذهنم دفن شوی...!
برچسب: فرداهای,نامعلوم,
نویسنده: آرشان جعفری
تاريخ: پنجشنبه
23 آذر
1396 ساعت: 10:49